محمد طاهای عزیزممحمد طاهای عزیزم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه سن داره
زندگی شیرین مازندگی شیرین ما، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

محمدطاهای ناز نازی

روزهایی که گذشت...

1393/8/20 10:55
نویسنده : مامان مرجان
177 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عشق مامان

پسرگلم شما این روزا خیلییییییییی مریض شدی و ما رو نگران کردی.

آخ الهی برای اون قلب کوچیکت بمیرم که هر وقت سرفت میگرفت دستپاچه میشدی همش میگفتی مامان اِپره (اسپره) منم با تمام غصه هایی که تو دلم بود تورو بغل میکردمو برات اسپره میزدم تا نفست یه کمی بالا بیاد.

این روزا اینقد تب کردی و ضعیف شدی که حد نداره. عزیزم مامان خیلی نگرانته آخه شما خیلی زود به زود مریض میشی . ایکاش میشد تمام مریضی هات میومد برای مامان و تو دیگه اصلا مریض نمیشدی.

قوربونت برم وقتی که مریض میشی و از پا میفتی اونقدر لجبازو حساس میشی که حد نداره ، حتی نمیزاری مامان بکاراش برسه هرچند میدونم پسرکم  دست خودت نیست ،وای از دست مریضی که آدم بزرگ از پا میندازه چه برسه به تو نازنینم که جونی نداری وهمشم مریض میشی . البته این چند روز دست مامانی وبابا علی درد نکنه ،آخه ما این چند روز اونجا بودیم دست مامانی درد نکنه که اصلا نمیزاشت من کاری کنم و همش میگفت که به شما برسم ونزارم بیقراری کنی .

دیروزم  وقتی حالت یه دفعه بهم خورد خدا میدونه اگه من باهات تنها بودم چی میشد ، همون موقع بابا علی سریع ما رو رسوند بیمارستان و بعدشم بابا امیر از سر کارش یه سر اومد اونجا.

شما یه روزی بیمارستان بستری شدی ، اصلا حالت خوب نبود زیر سرم همش حالت بد میشد دکتر میومد بالای سرت و میرفت، دکتر گفت که اگه حالت همین جور باشه باید کاملا بستری بشه ما هم بعد سرمت چند ساعتی اونجا موندیم.

عزیزدلم نمیدونی اونوقت تو دل من چه آشوبی به پا بود همش دعا میکردم و خدا رو صدا میزدمو تو دلم گریه میکردم تا اینکه خدا خواستو شما یه کمی بهتر شدی و دکتر هم گفت که با رضایت خودمون میتونیم ببریمت خونه ولی باید خیلی خیلییییییییییییی مراقبت باشیم.مامان جون الان که دارم برات مینویسم شما مثل یه فرشته کوچولو خوابیدی آخه دیشب اصلا نتونستی بخوابی همش نفست میگرفت ، منم تا الان بیدارت نکردم گذاشتم تا راحت بخوابی .

عشق مامان منم دلم اونقد گرفته که دوست دارم یه دل سیر گریه کنم ولی بازم از خدای بزرگ میخوام که بهم آرامش بده تا بتونم جلوی شما پسر گل سرپا باشم و برات مامان خوبی باشم.

الهی من قربون تن ضعیفت برم که اینقد مریض میشی. عزیزدلم امیدوارم هرچه زودتر خوب بشی و مامان و همه رو از نگرانی در بیاری.

خداجون ، من سلامتی پسرمو مثل همیشه از خودت میخوام

آمییییییین

پسندها (4)

نظرات (7)

عمه حدیث
20 آبان 93 18:59
محمدطاهای گل من الهی من فدات شم ایشالله زودتر خوب بشی عزیزدلم گلم
مامان مرجان
پاسخ
مرسی عمه حدیث جون برام دعا کن
مامی حنان(وبلاگ روچک)
20 آبان 93 19:41
آخی محمدطاهای عزیزم الهی که هیچ وقت مریض نشی.ماهم نگرانت شده بودیم.ایشالله که هیچ بچه ای هیچ جای دنیا مریض نباشه تا مامان ها انقدنگران نشن
مامان مرجان
پاسخ
مرسی زن عمو جون ، انشالله
کیان
22 آبان 93 15:14
مامان محمد طاها هروقت احساس خستگی کردید و دلتون گرفت. یادتون باشه که (این نیز بگذرد) آره مامانی این نیز بگذرد یک روز میاد که میبینید که محمد طاها یک مرد قوی شده و جلوتون وایستا و حالا اونه که مواظب شماست و شما میتونید بهش تکیه کنید. تمام این سختیها میگذره و محمد طاها مرد میشه . فقط به همین فکرکنید. ماشالله محمد طاها خیلی نازه می خوام بگم براش اسفند دود کنید ولی میدونم دودش براش ضرر داره. از همینجا میبوسمش
مامان مرجان
پاسخ
مرسی عزیزم از اینکه بهم روحیه دادین ، بقول خودتون این نیز بگذرد
باران
22 آبان 93 17:22
سلام : الهی خدای خوب و بزرگ هر چه زودتر به محمد طاهای عزیز شفا بده. و دوباره آقا پسری با شیطنت ها و شیرین زبونیاش خونه قشنگتون رو پر از شادی کنه.
مامان مرجان
پاسخ
مرسی عزیزم با دعاهای شما عزیزان
عاطفه
24 آبان 93 0:22
خدا بد نده فرشته مهربون...ايشالا زودي خوب بشي اقايي
مامان مرجان
پاسخ
مرسی عزیزم خداروشکر الان محمدطاهای من خیلی بهتر شده
پسردایی
24 آبان 93 12:04
سلام محمد طاها انشا ا همیشه خوب باشی بتونی با ماشین پلیست بازی کنی
مامان مرجان
پاسخ
مرسی پسر دایی جون ، از اینکه اون شب خونه بابا علی کلی باهام بازی کردی ممنون
✗﹃رویــــا﹄✗
26 آبان 93 11:11
محمد طاها جونم وقتی دلنوشته های مامانی رو خوندم به خدا دلم لرزید...عشق مامان قول بده زود خوبشی و مامانی رو از نگرانی در بیاری.. مامانی خدا به فرشته کوچولوت شفا بده و امیدوارم خبرای خوبی توی وبلاگت بخونم..