روزهایی که گذشت...
سلام عشق مامان
پسرگلم شما این روزا خیلییییییییی مریض شدی و ما رو نگران کردی.
آخ الهی برای اون قلب کوچیکت بمیرم که هر وقت سرفت میگرفت دستپاچه میشدی همش میگفتی مامان اِپره (اسپره) منم با تمام غصه هایی که تو دلم بود تورو بغل میکردمو برات اسپره میزدم تا نفست یه کمی بالا بیاد.
این روزا اینقد تب کردی و ضعیف شدی که حد نداره. عزیزم مامان خیلی نگرانته آخه شما خیلی زود به زود مریض میشی . ایکاش میشد تمام مریضی هات میومد برای مامان و تو دیگه اصلا مریض نمیشدی.
قوربونت برم وقتی که مریض میشی و از پا میفتی اونقدر لجبازو حساس میشی که حد نداره ، حتی نمیزاری مامان بکاراش برسه هرچند میدونم پسرکم دست خودت نیست ،وای از دست مریضی که آدم بزرگ از پا میندازه چه برسه به تو نازنینم که جونی نداری وهمشم مریض میشی . البته این چند روز دست مامانی وبابا علی درد نکنه ،آخه ما این چند روز اونجا بودیم دست مامانی درد نکنه که اصلا نمیزاشت من کاری کنم و همش میگفت که به شما برسم ونزارم بیقراری کنی .
دیروزم وقتی حالت یه دفعه بهم خورد خدا میدونه اگه من باهات تنها بودم چی میشد ، همون موقع بابا علی سریع ما رو رسوند بیمارستان و بعدشم بابا امیر از سر کارش یه سر اومد اونجا.
شما یه روزی بیمارستان بستری شدی ، اصلا حالت خوب نبود زیر سرم همش حالت بد میشد دکتر میومد بالای سرت و میرفت، دکتر گفت که اگه حالت همین جور باشه باید کاملا بستری بشه ما هم بعد سرمت چند ساعتی اونجا موندیم.
عزیزدلم نمیدونی اونوقت تو دل من چه آشوبی به پا بود همش دعا میکردم و خدا رو صدا میزدمو تو دلم گریه میکردم تا اینکه خدا خواستو شما یه کمی بهتر شدی و دکتر هم گفت که با رضایت خودمون میتونیم ببریمت خونه ولی باید خیلی خیلییییییییییییی مراقبت باشیم.مامان جون الان که دارم برات مینویسم
شما مثل یه فرشته کوچولو خوابیدی آخه دیشب اصلا نتونستی بخوابی همش نفست میگرفت ، منم تا الان بیدارت نکردم گذاشتم تا راحت بخوابی .
عشق مامان منم دلم اونقد گرفته که دوست دارم یه دل سیر گریه کنم ولی بازم از خدای بزرگ میخوام که بهم آرامش بده تا بتونم جلوی شما پسر گل سرپا باشم و برات مامان خوبی باشم.
الهی من قربون تن ضعیفت برم که اینقد مریض میشی. عزیزدلم امیدوارم هرچه زودتر خوب بشی و مامان و همه رو از نگرانی در بیاری.
خداجون ، من سلامتی پسرمو مثل همیشه از خودت میخوام
آمییییییین



روزهایی که گذشت... 



